نه روزنـــامه
نه چمـــدان…
عـــاشقت شدم…
از کجا می فهمیدم مســـافری ...
برچسب:
نویسنده: نوید اکبری
و این قدرت را کسی به من داد ،
که روزی می گفت تنهایت نمی گذارم …
برچسب:
نویسنده: نوید اکبری
برای روزی که اتفاقی تـــو را می بینم …
آنقدر تمـــــــــیز میخندم
که به خوشبختــــی ام حســــادت کنـــی …
و من در جیب هـــایــــم
دست های خالـــی ام را فریب دهـــم
که امن ترین جای دنیـــا را انتخاب کرده انــد …
برچسب:
نویسنده: نوید اکبری
من همیشه از اول قصه های مادر بزرگ می ترسیدم
و آخر هم به واقعیت می پیوست…
یکی بــــود…یکی نــــــبود…!!!
برچسب:
نویسنده: نوید اکبری