خرید بک لینک
نه با خودت چتـــر داشتی

نه روزنـــامه

نه چمـــدان…

عـــاشقت شدم…

از کجا می فهمیدم مســـافری ...

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم مرداد ۱۳۹۶ساعت 17:31 توسط آتنا1500 |

برچسب: نویسنده: نوید اکبری تاريخ: چهارشنبه 18 مرداد 1396 ساعت: 23:54

تنها بودن قدرت می خواهد ،

و این قدرت را کسی به من داد ،

که روزی می گفت تنهایت نمی گذارم …

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم مرداد ۱۳۹۶ساعت 17:32 توسط آتنا1500 |

برچسب: نویسنده: نوید اکبری تاريخ: چهارشنبه 18 مرداد 1396 ساعت: 23:54

یــک لبخنـــدم را بسته بندی کرده ام

برای روزی که اتفاقی تـــو را می بینم …

آنقدر تمـــــــــیز میخندم

که به خوشبختــــی ام حســــادت کنـــی …

و من در جیب هـــایــــم

دست های خالـــی ام را فریب دهـــم

که امن ترین جای دنیـــا را انتخاب کرده انــد …

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم مرداد ۱۳۹۶ساعت 17:32 توسط آتنا1500 |

برچسب: نویسنده: نوید اکبری تاريخ: چهارشنبه 18 مرداد 1396 ساعت: 23:54

من همیشه از اول قصه های مادر بزرگ می ترسیدم

و آخر هم به واقعیت می پیوست…

یکی بــــود…یکی نــــــبود…!!!

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم مرداد ۱۳۹۶ساعت 17:33 توسط آتنا1500 |

برچسب: نویسنده: نوید اکبری تاريخ: چهارشنبه 18 مرداد 1396 ساعت: 23:54

صفحه بندی